قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3626
تاريخ الفي ( فارسى )
ولايت سنجر شاه بن غازى بن مودود را ، كه عبارت از جزيرهء ابن عمر « 1 » باشد . به اين طريق كه ولايت قطب الدّين از آن ملك عادل باشد و جزيرهء ابن عمر از آن نور الدّين ارسلانشاه . و چون در اين باب ايشان متّفق شدند ، ملك عادل با خود قرار داد كه « چون ولايت ايشان را متصرّف شود ، موصل را نيز از نور الدّين ارسلان بايد گرفت ، غايتش به دختر او كه در خانهء پسر من است بايد داد . » بنابراين قرارداد ملك عادل از دمشق متوجّه ولايت قطب الدّين شد و از فرات گذشته خاپور را متصرّف شد . و نور الدّين ارسلانشاه در اين وقت از كردهء خود پشيمان شده امراى خود را طلب داشته ، در اين باب با ايشان مشورت كرد . در اين وقت جمعى از امراى نور الدّين كه بر حقيقت مواضعه ميانهء او و ملك عادل قرار يافته بود خبر داشتند و به آن معنى راضى بودند ، ساكت شدند . و جمعى ديگر كه بر حقيقت حال اطّلاع نداشتند و خيال مىكردند كه ملك عادل بىمشورت نور الدّين ارسلانشاه آمده ، به عرض او رسانيدند كه « الحال فكر استحكام قلعه و جمع ذخاير بايد كرد كه شايد اين فتنه به اين طريق نيز سرايت كند . » نور الدّين ارسلانشاه چون اين سخن شنيد دانست كه آن مرد عاقل است . با او راستى در ميان نهاد و گفت : « اين امر به مصلحت ما اقوى نمود . امّا اكنون از آمدن او پشيمان شدهام . » آن مرد گفت كه « پشيمانى به جاى خود است ؛ چه ، يقين است كه ملك عادل كه ولايت قطب الدّين محمّد و سنجر شاه را بهاتّفاق تو گرفت ، تو را بههيچوجه در موصل جاى نخواهد بود . » و هنوز ملك نور الدّين در اين مصلحت بود كه خبر رسيد كه ملك عادل نصيبين را گرفت و الحال سنجار را محاصره دارد ، و قطب الدّين محمّد ، صاحب سنجار ، را چون طاقت مقاومت نبود با خود قرار آن داده كه سنجار را بدهد به او و عوض آن جاى ديگر بطلبد . [ 212 الف ] اما يكى از امراى او كه او را احمد بن يرنقش گفتندى ، او را از اين اراده منع نمود و شروع در ضبط و محافظت قلعهء سنجار نمود . نور الدّين از قرارداد خود برگشته ، قرار به آن داد كه خود پيش ملك عادل نرود ، امّا ظاهرا خاطر او را ملاحظه كرد و پسر خود را با جمعى از سپاه نزد او فرستاد . و در اين اثنا امرى كه ايشان را در خيال نبود روى نمود . و آنچنان بود كه مظفّر الدّين كوكبرى ، صاحب اربل ، كس نزد نور الدّين فرستاده كه « اگر تو با من متّفق مىشوى ، ما ملك عادل را خواهى نخواهى از اين ولايت بيرون مىكنيم . » ملك نور الدّين چون اين خبر شنيد ، فى الحال با مظفّر الدّين همسوگند شده بهاتفاق لشكرهاى خود را جمع نموده بيرون آمدند و كس نزد ملك ظاهر غازى ، صاحب
--> ( 1 ) . متن : ابن عمرو .